تبليغاتX
چشمان سیاه - برگشتم...
...زوال پاکی چشمهایی که در نبودن احساسی به نام " عشق " سیاه شد...

به یاد بیاور مرا.... فکر کن

تمام ثانیه ها را بگرد،

آشنایم.... آنقدر که دست هایت باکاغذ!

بگرد،میان برگهای کهنه تقویم، در ثانیه های تنفس مصنوعی،و ثانیه های بودن و رفتن

روزعمل،اتاق سبز،دشت.... خط صاف آرامش......... یادت آمد؟!

ناله های آسمان،درد ابر،

باد قاصدک ها را برد،آنقدر وزید که تمام شعر نا تمامم تمام شد...وصفحه ی تو به من رسید.... نقاشی سفید..... یادت نیست؟!

من برای آدمک تنها یک قلب کسیدم... نفس کشید!گریست!بزرگ شد

و از صفحه بیرون پرید.... نقاش شد و مرا کشید.... یادت آمد؟!

پیوند خوردم به تو،تو به ماندن،ماندن به تو،رفتن به من،من به رفتن

روح به روح،شعر به تصویر،تصویر به عین، عین به هستی،

هستی به وجود، وجود به تو..... یادت آمد؟!؟

 

 

*****

 

مقابل دریا که می رسم ،فقط برای چشمهایت دعا می کنم..

اما تو هرگز مستجاب می شوی(!)...

ببار!ببار که باورت کنم اهل همین کوچه پس کوچه های بارانی...

راستی!

قرارمان همان ساعت "نمی دانم"،

ساعت لجوجی،

که هیچ عقربه ای روی شانه هایش به خواب نمی رود...

تو همیشه فرصت کوتاهی از منی، برای شعر، تا می آیم زمزمه ات کنم - زود تمام می شوی.......

می دانم سالهاست ساعت قرارمان یک دقیقه به هیچ است

-من همیشه یک دقیقه دیر می رسم...!

 

 

 

****

 

بگذارید بخوابد ری را....

از هجرت واژه در مسیر استعاره می آید،خسته است!

نه حالا،همیشه از ماه می گفت و از ستاره می گفت،اما هنوز....

پرده ها پایین و دریچه ها بسته است.

او من نبود،اما من او بودم! او من نبود که بی جهت از جهان گریزیش باشد.

و تو می دانستی که دیگر کسی از خواب رنگین کمان، به خانه باز نمی آید.

و ما هی دفاتر یادها را در باد ورق می زدیم،

تو خیس گفتگو بودی،من تشنه ی یک ترانه برای دفتری مظنون!

شاید که آب رازی نگفته باشد،............ اما مهم نیست ری را!

وقتی که از شوق حیات مرده باشم ذات زمان از حضور من آبستن خواهد شد

بعد هم باران پروانه می بارد و می دانم که خداوند از شنیدن آواز کودکی

بر بافه های باد، به آن وازه ی نامکشوف خوهد گفت

"معنا شو ای شرافت آدمی،

که سیر ما از سلاله نرگس و ستاره ی سامراست!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 15:42  توسط سحر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
وقتی که مغز من هنوز لبریز از صدای وحشت پروانه ای بود
که او را در دفتری به سنجاقی مصلوب کرده بودند..
وقتی که زندگی من دیگر چیزی نبود هیچ چیز جز تیک تاک ساعت دیواری...
دریافتم که باید باید باید دیوانه وار دوست بدارم...!

پیوندهای روزانه
my yahoo 360 !!!1
محسن چاوشی
گالری عکس بازیگرا !!!
آوریل
بنیامین بهادری
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته اوّل خرداد 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته سوم آذر 1386
هفته دوم آبان 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته دوم شهریور 1385
پیوندها
دلباخته
عشق = آبادان
دخترای کوچه پشتی
خلوت عاشقانه
شعرای عسلی
دل نوشته ها
نخ سوزن
بهست فرزانگان !
منتظران
کومه دل
برای او...
مادر ترزا...
30si
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM