![]() |
![]() |
|
| ...زوال پاکی چشمهایی که در نبودن احساسی به نام " عشق " سیاه شد... |
|
نوشته های پیشین
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
وقتی که مغز من هنوز لبریز از صدای وحشت پروانه ای بود
که او را در دفتری به سنجاقی مصلوب کرده بودند.. وقتی که زندگی من دیگر چیزی نبود هیچ چیز جز تیک تاک ساعت دیواری... دریافتم که باید باید باید دیوانه وار دوست بدارم...! |
|
RSS
|