![]() |
![]() |
|
| ...زوال پاکی چشمهایی که در نبودن احساسی به نام " عشق " سیاه شد... |
|
عمري مرا به حسرت ديدن گذاشتي؛بين رسيدن و نرسيدن گذاشتي
يك آسمان پرندگي ام دادي و مرا؛ در تنگناي از تو پريدن گذاشتي وقتي كه آب و دانه برايم نريختي؛ وقتي كليد در قفس من گذاشتي امروز از هميشه پريشان تر آمدي؛ دنبال من بناي دويدن گذاشتي من نيستم ! نگاه كن اين باغ سوخته... تاوان آتشيست كه روشن گذاشتي گيرم هنوز تشنه حرف توام ولي؛ گوشي مگر براي شنيدن گذاشتي؟؟؟؟! |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 17:44 توسط سحر |
|
|
وقتی که دیگر چشمهایم از انتظار معجزه و چشم دوختن به این در کهنه تاریک بسته، نا امید شدند... وقتی که دیگر آن بغض مدام سنگینی که همیشه فرو می رفت، شکست... وقتی که دیگر بی امید بودن کسی - نه این پایین و نه آن بالا - سیر شدم از این دنیای سرد و سیاه... وقتی که دیگر خسته شدم از این چهاردیواری متروک و، فشار حرفهایی که هیچ وقت نتوانستم هضمشان کنم.... وقتی که دیگر بی پناه بی پناه، ناامید ناامید، تنهای تنها... دستانم در انتظار یاری هیچ کس نبود............... بی شک خواهم رفت آواره خیابان ها ناکجاآباد خیال دور دست رویا .... خواهم رفت جایی که بی تردید از این جهنم سوزان اطرافم بهتراست من، خواهم رفت..... با توام می شنوی؟؟؟؟؟ این ها را نگفتم که دلت برایم بسوزد، گفتم که بدانی قصد ماندن ندارم، مسافرم ، انقدر با من بحت نکن......! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:11 توسط سحر |
|
|
دستانم رنجان و بی رمق
زنده بودن را فریاد می زنند.... دستانم را بگیر که روزی دستانت بی یاور نماند |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:49 توسط سحر |
|
|
......Ama nime shabi man khaham raft
az donyai ke male man nist az zamini ke bhude ma bedan basteand!
va to angah khahi danest, khune sabze man! khahi danest ke jaye chizi dar vujude to khalist
va to angah khahi danest, parandeye kuchake ghafase khalio montazere man! khahi danest ke tanha mandei ba ruhe khodat va bkasie khodat ra dardnaktar khahi cheshid zire dandane ghamat
ghami ke man mikesham ghami ke man mibaram............... ! (ahmad shamlu)
(ba in sher fahmidam ahmadam! mitune shaer bashe!! baazi sherash asan sher nabud! gahi ham khaz mizaaaad!!! ama ino chanta dige jaleb bud! goashtam shoma am estefade koniiid!) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 11:8 توسط سحر |
|
|
آه * پس که اینطور سر رسید دفتر روز است نه شب عشق سودای شبانه است که دراز است و قلندر پیدا جان به جان آفرین تسلیم نمیشود گویی بازگشت همه به سوی او نیست . آه که اینطور . دست به قنداق نمیرود تفنگ غلاف میشود دهان اصلا نمیچرخد راه هم نمیرود روز به شب نمینشیند . آه که اینطور . بهرام گور از پله بالا نمیرود آهو به دست هیچ کس آرام نیست غزل در کوچه روانه نیست . آه که اینطور . معشوق همیشه پابرجاست مادر با من تکرار نمیشود همه چیز . آه که اینطور . شب وصل قبل از تولد نیست عقل نیست یک لاستیک فرسوده گیرکرده در گل و لای مغز نیست یک مخابرات مخروبه . آه پس که اینطور..... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 10:14 توسط سحر |
|
|
به یاد بیاور مرا.... فکر کن تمام ثانیه ها را بگرد، آشنایم.... آنقدر که دست هایت باکاغذ! بگرد،میان برگهای کهنه تقویم، در ثانیه های تنفس مصنوعی،و ثانیه های بودن و رفتن روزعمل،اتاق سبز،دشت.... خط صاف آرامش......... یادت آمد؟! ناله های آسمان،درد ابر، باد قاصدک ها را برد،آنقدر وزید که تمام شعر نا تمامم تمام شد...وصفحه ی تو به من رسید.... نقاشی سفید..... یادت نیست؟! من برای آدمک تنها یک قلب کسیدم... نفس کشید!گریست!بزرگ شد و از صفحه بیرون پرید.... نقاش شد و مرا کشید.... یادت آمد؟! پیوند خوردم به تو،تو به ماندن،ماندن به تو،رفتن به من،من به رفتن روح به روح،شعر به تصویر،تصویر به عین، عین به هستی، هستی به وجود، وجود به تو..... یادت آمد؟!؟
*****
مقابل دریا که می رسم ،فقط برای چشمهایت دعا می کنم.. اما تو هرگز مستجاب می شوی(!)... ببار!ببار که باورت کنم اهل همین کوچه پس کوچه های بارانی... راستی! قرارمان همان ساعت "نمی دانم"، ساعت لجوجی، که هیچ عقربه ای روی شانه هایش به خواب نمی رود... تو همیشه فرصت کوتاهی از منی، برای شعر، تا می آیم زمزمه ات کنم - زود تمام می شوی....... می دانم سالهاست ساعت قرارمان یک دقیقه به هیچ است - من همیشه یک دقیقه دیر می رسم...!
****
بگذارید بخوابد ری را.... از هجرت واژه در مسیر استعاره می آید،خسته است! نه حالا،همیشه از ماه می گفت و از ستاره می گفت،اما هنوز.... پرده ها پایین و دریچه ها بسته است. او من نبود،اما من او بودم! او من نبود که بی جهت از جهان گریزیش باشد. و تو می دانستی که دیگر کسی از خواب رنگین کمان، به خانه باز نمی آید. و ما هی دفاتر یادها را در باد ورق می زدیم، تو خیس گفتگو بودی،من تشنه ی یک ترانه برای دفتری مظنون! شاید که آب رازی نگفته باشد،............ اما مهم نیست ری را! وقتی که از شوق حیات مرده باشم ذات زمان از حضور من آبستن خواهد شد بعد هم باران پروانه می بارد و می دانم که خداوند از شنیدن آواز کودکی بر بافه های باد، به آن وازه ی نامکشوف خوهد گفت " معنا شو ای شرافت آدمی،که سیر ما از سلاله نرگس و ستاره ی سامراست!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 15:42 توسط سحر |
|
This days ... I really miss You ... I need to You ... I want you help me... This days... is very hard... You dont konw how much I miss you ... You are there & I m here.... . smiling when need ... even loughing at time... but inside I am so alone... each minute seems like an hour ! each hour seeme like a day... I want You .... You arent .................. but yet... I want to be sure that You are my life.... I always wait for YOU....
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 11:0 توسط سحر |
|
|
در میان من و تو فاصله هاست گاه می اندیشم می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری تو توانایی بخشش داری دستهای تو توانایی آن را دارد که مرا زندگانی بخشد چشم های تو به من می بخشد، شورو عشق و مستی و تو چون مصرع شعری زیبا سطر برجسته ای از زندگی من هستی.... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 10:45 توسط سحر |
|
|
خطوط خسته موازی هرکز به آن بوسه مشترک نمی رسند،چیزی از امتداد حوصله نقطه ها در خواب سر بسته ی این دایره نمی فهمد... ورنه می فهمید، مخفی ترین مگوهای پرگار در گردش نابهنگام کدام حادثه پنهان است!... اگر پروانه از اشتیاق عجیب رهایی لبریز نبود، چطور می توانست در وهم خاموش پیله از عطر و نور و نماز نرگس با خبر شود؟؟... من این راز به هرکس مگوی معمولی را از اصرار آینه بر شکستن خویش آموخته ام ، که عشق مکافات زنانه ترین رویاهای آدمی ست پس تو، قیچی پر گوی بی خبر! رحمت این همه حذف بی چرا را چه می کشی ؟؟ در بارش بی قرار این همه نقطه چین، دیگر دست خط حرام هیچ علاقه ای سنگسار نخواهد شد...!
(علی صالحی) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 10:42 توسط سحر |
|
|
دوباره با من باش
(حمید مصدق) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 10:11 توسط سحر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
وقتی که مغز من هنوز لبریز از صدای وحشت پروانه ای بود
که او را در دفتری به سنجاقی مصلوب کرده بودند.. وقتی که زندگی من دیگر چیزی نبود هیچ چیز جز تیک تاک ساعت دیواری... دریافتم که باید باید باید دیوانه وار دوست بدارم...! |
| پیوندهای روزانه |
|
my yahoo 360 !!!1 محسن چاوشی گالری عکس بازیگرا !!! آوریل بنیامین بهادری آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
هفته اوّل خرداد 1387 هفته سوم اردیبهشت 1387 هفته دوم اردیبهشت 1387 هفته سوم فروردین 1387 هفته سوم آذر 1386 هفته دوم آبان 1386 هفته چهارم خرداد 1386 هفته دوم شهریور 1385 |
| پیوندها |
|
دلباخته عشق = آبادان دخترای کوچه پشتی خلوت عاشقانه شعرای عسلی دل نوشته ها نخ سوزن بهست فرزانگان ! منتظران کومه دل برای او... مادر ترزا... 30si |
|
RSS
|