هوم م م م م م م ؟
من بودم کی می گه بعد یه غیبت کبری. شایدم صغری اومدم م م م م م ؟
اووووووووم م م م م
مساله مهم اینه که اومدم.im hereeeeeeeeeeee noooooow![]()
تاااااااااازه يه خيلي متن جديد دارم م م م م م م م م .انقد خوشگل شدن ن ن ن ن ن ![]()
وايسيييييين برم از بالا بيارم متنامو ببينينننننن دلتون واسم تنگ شده بووووود :p
يك آسمان پرندگي ام دادي و مرا؛ در تنگناي از تو پريدن گذاشتي
وقتي كه آب و دانه برايم نريختي؛ وقتي كليد در قفس من گذاشتي
امروز از هميشه پريشان تر آمدي؛ دنبال من بناي دويدن گذاشتي
من نيستم ! نگاه كن اين باغ سوخته...
تاوان آتشيست كه روشن گذاشتي
گيرم هنوز تشنه حرف توام ولي؛
گوشي مگر براي شنيدن گذاشتي؟؟؟؟!
وقتی که دیگر چشمهایم از انتظار معجزه و چشم دوختن به این در کهنه تاریک بسته، نا امید شدند...
وقتی که دیگر آن بغض مدام سنگینی که همیشه فرو می رفت، شکست...
وقتی که دیگر بی امید بودن کسی - نه این پایین و نه آن بالا - سیر شدم از این دنیای سرد و سیاه...
وقتی که دیگر خسته شدم از این چهاردیواری متروک و، فشار حرفهایی که هیچ وقت نتوانستم هضمشان کنم....
وقتی که دیگر بی پناه بی پناه، ناامید ناامید، تنهای تنها... دستانم در انتظار یاری هیچ کس نبود...............
بی شک
خواهم رفت
آواره خیابان ها
ناکجاآباد خیال
دور دست رویا
....
خواهم رفت جایی که بی تردید از این جهنم سوزان اطرافم بهتراست
من،
خواهم رفت.....
با توام
می شنوی؟؟؟؟؟
این ها را نگفتم که دلت برایم بسوزد،
گفتم که بدانی
قصد ماندن ندارم،
مسافرم
،
انقدر با من بحت نکن......!
زنده بودن را فریاد می زنند....
دستانم را بگیر که روزی
دستانت بی یاور نماند
az donyai ke male man nist
az zamini ke bhude ma bedan basteand!
va to angah khahi danest, khune sabze man! khahi danest ke jaye chizi dar vujude to khalist
va to angah khahi danest, parandeye kuchake ghafase khalio montazere man! khahi danest ke tanha mandei ba ruhe khodat
va bkasie khodat ra dardnaktar khahi cheshid zire dandane ghamat
ghami ke man mikesham
ghami ke man mibaram............... !
(ahmad shamlu)
(ba in sher fahmidam ahmadam! mitune shaer bashe!!
baazi sherash asan sher nabud! gahi ham khaz mizaaaad!!!
ama ino chanta dige jaleb bud!
goashtam shoma am estefade koniiid!)
آه *
پس که اینطور
سر رسید
دفتر روز است
نه شب
عشق
سودای شبانه است
که
دراز است و
قلندر پیدا
جان به جان آفرین
تسلیم نمیشود
گویی
بازگشت همه
به سوی او نیست
.
آه
که اینطور
.
دست
به قنداق نمیرود
تفنگ
غلاف میشود
دهان
اصلا نمیچرخد
راه هم نمیرود
روز به شب
نمینشیند
.
آه
که اینطور
.
بهرام گور
از پله
بالا نمیرود
آهو
به دست هیچ کس
آرام نیست
غزل
در کوچه
روانه نیست
.
آه
که اینطور
.
معشوق
همیشه
پابرجاست
مادر با من
تکرار نمیشود
همه چیز
.
آه
که اینطور
.
شب وصل
قبل از تولد نیست
عقل
نیست
یک لاستیک فرسوده
گیرکرده در گل و لای
مغز
نیست
یک مخابرات مخروبه
.
آه
پس که اینطور.....
به یاد بیاور مرا.... فکر کن
تمام ثانیه ها را بگرد،
آشنایم.... آنقدر که دست هایت باکاغذ!
بگرد،میان برگهای کهنه تقویم، در ثانیه های تنفس مصنوعی،و ثانیه های بودن و رفتن
روزعمل،اتاق سبز،دشت.... خط صاف آرامش......... یادت آمد؟!
ناله های آسمان،درد ابر،
باد قاصدک ها را برد،آنقدر وزید که تمام شعر نا تمامم تمام شد...وصفحه ی تو به من رسید.... نقاشی سفید..... یادت نیست؟!
من برای آدمک تنها یک قلب کسیدم... نفس کشید!گریست!بزرگ شد
و از صفحه بیرون پرید.... نقاش شد و مرا کشید.... یادت آمد؟!
پیوند خوردم به تو،تو به ماندن،ماندن به تو،رفتن به من،من به رفتن
روح به روح،شعر به تصویر،تصویر به عین، عین به هستی،
هستی به وجود، وجود به تو..... یادت آمد؟!؟
*****
مقابل دریا که می رسم ،فقط برای چشمهایت دعا می کنم..
اما تو هرگز مستجاب می شوی(!)...
ببار!ببار که باورت کنم اهل همین کوچه پس کوچه های بارانی...
راستی!
قرارمان همان ساعت "نمی دانم"،
ساعت لجوجی،
که هیچ عقربه ای روی شانه هایش به خواب نمی رود...
تو همیشه فرصت کوتاهی از منی، برای شعر، تا می آیم زمزمه ات کنم - زود تمام می شوی.......
می دانم سالهاست ساعت قرارمان یک دقیقه به هیچ است
-
من همیشه یک دقیقه دیر می رسم...!
****
بگذارید بخوابد ری را....
از هجرت واژه در مسیر استعاره می آید،خسته است!
نه حالا،همیشه از ماه می گفت و از ستاره می گفت،اما هنوز....
پرده ها پایین و دریچه ها بسته است.
او من نبود،اما من او بودم! او من نبود که بی جهت از جهان گریزیش باشد.
و تو می دانستی که دیگر کسی از خواب رنگین کمان، به خانه باز نمی آید.
و ما هی دفاتر یادها را در باد ورق می زدیم،
تو خیس گفتگو بودی،من تشنه ی یک ترانه برای دفتری مظنون!
شاید که آب رازی نگفته باشد،............ اما مهم نیست ری را!
وقتی که از شوق حیات مرده باشم ذات زمان از حضور من آبستن خواهد شد
بعد هم باران پروانه می بارد و می دانم که خداوند از شنیدن آواز کودکی
بر بافه های باد، به آن وازه ی نامکشوف خوهد گفت
"
معنا شو ای شرافت آدمی،که سیر ما از سلاله نرگس و ستاره ی سامراست!
This days ... I really miss You ...
I need to You ... I want you help me...
This days... is very hard...
You dont konw how much I miss you ... You are there & I m here....
. smiling when need ... even loughing at time... but inside I am so alone...
each minute seems like an hour ! each hour seeme like a day...
I want You ....
You arent .................. but
yet... I want to be sure that You are my life....
I always wait for YOU....
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا زندگانی بخشد
چشم های تو به من می بخشد، شورو عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی....
(علی صالحی)
دوباره با من باش
پناه خاطره ام
اي دو چشم روشن باش
هنوز در شب من آن دو چشم روشن هست
اگر چه فاصله ما
چگونه بتوان گفت ؟
هنوز با من هست
كجايي اي همه خوبي
تو اي همه بخشش
چه مهربان بودي وقتي كه شعر مي خواندي
چه مهربان بودي وقتي كه مهربان بودي
چگونه نفس تو رادر حصار خويش گرفت
تو اي كه سير در آفاق روح مي كردي
چه شد
چه شد كه سخن از شكست مي گويي
تو اي كه صحبت
فتح الفتوح مي كردي
(حمید مصدق)